غم دنیا
غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد
گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد
تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد
تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد
خدا شکرت کلامم شد
صبور بودم صبور بودم یه کوه پر غرور بودم
توی تاریکی و ظلمت یه روزن پر ز نور بودم
اگر دل را به کس بستم دلم را هدیه کرد دستم
بدی دیدم و بخشیدم به بدبینی نپیوستم
غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد
گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد
تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد
تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد
خدا شکرت کلامم شد
صبور بودم صبور بودم یه کوه پر غرور بودم
توی تاریکی و ظلمت یه روزن پر ز نور بودم
من از دنیا نترسیدم به عمق غصه خندیدم
چرا آخر خدا را من همیشه در کنار دیدم
غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد
گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد
تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد
تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد
نوشته شده توسط وحید در Fri 5 Sep 2008 ساعت 5 PM موضوع | لینک ثابت
خدا قدرت مطلق - کمال مطلق - عشق مطلق است ....
خدا عزیزم دوستت دارم .... باتمام عشق !!
******************
خدایا دوست دارم............. با تمام وجودم
پروردگار عزیزم
مرا به حال خود مگذار که محتاجتم
پروردگار مرا ببخش
مرا که سر تا پا گناهم
خدایا تو با سکوتت به من می فهمانی که عاشقی
عاشق بندگانت
هرکه را که عاشق باشد سکوت می کند
ولی من....
من هنوز عاشق نشده ام که بخواهم سکوت کنم
پس خدایا سکوتم را نیز از خودت می خواهم
فقط از خودت
پروردگار عزیزم
.........
بگو
با من حرف بزنم
بگو
.......
خدایا از خودم بدم میاد. تو چقدر صبوری و من...
خدایا از تو خجالت میکشم
موندم با چه رویی بیام سراغت
تویی که این همه نشانه از خود به جا گذاشتی و من کور شدم
هم کور هم نا شنوا
کاش زبان تو را می دانستم... کاش می دانستم
تا اینگونه ..... نگویم
خدایا نزار حرفام شعار بشه
خدایا نزار
تمنا می کنم... پروردگار من التماست میکنم
ببین چگونه صدایت می کنم... عاجز عاجزم
خدایا آنقدر صدایت کردم که دیگه صدایم در نمی آید
ببین
دارم داد می زنم.... ببین از ته دلم دارم صدات میکنم
پرورگارا ، فقط فقط یک اشاره ی کوچک
پروردگارا باز هم صبر می کنم ...باز هم
خدایا فقط یک چیزی ازت می خوام
از صمیم قلبم.....
مرا به یقین برسان
نوشته شده توسط وحید در Fri 5 Sep 2008 ساعت 12 PM موضوع | لینک ثابت
اگه دنبال جایی می گشتی که داد بزنی....
بدون دل خدا برات تنگ شده و می خواد صداش کنی.....
چهار ساله بودم که از دور و برم اسم خدا را مي شنيدم. کلمه ي جديدي که نمي دانستم چيست! فقط در جستجويش بودم.
مادرم مي گفت: خدا خيلي مهربان است. او هميشه مواظب توست. مواظب باش کار بدي نکني که باعث دلخوري اش شود. پس سعي کن هميشه خوب باشي. خدا بخشنده است.
توي کمد لباس قايم مي شدم و از مادرم مي پرسيدم: مامان خدا الان مرا مي بيند؟
مي گفت: هر جا که باشي مي بيندت.
اين بار لباس ها را دور خودم مي پيچيدم و مي گفتم: حالا چي؟
مي خنديد و مي گفت: حالا هم مي بيندت.
همان لحظه بود که خدا را پيدا کردم، در همان تاريکي کمد لباس. پيرزني مهربان با موهاي بافته و سفيد، مثل برف. درشت، چاق و پر قدرت. لباس مادربزرگ ها را به تن داشت با دست هايي توانا که در دست راستش چوب بزرگي بود. چهارزانو نشسته و نگاه مهربان و معصومش مرا مجذوب خود مي کرد.
خانه اش از چوب بود. از زمين خيلي فاصله داشت. از پنجره ي خانه اش که نگاه مي کردم، همه جا آبي بود. پر از آرامش. خانه اش با رنگ هاي خيلي زيبا تزيين شده ولي خيلي ساده و کوچک.
چقدر دوستش دارم. هميشه تا صدايش مي کنم در کنارم ظاهر مي شود، با همان فضاي آرام بخش. سرم را روي زانو هايش مي گذارم و او نوازشم مي کند، گاهي هم اشکهايم را مي بوسد. من نگاهش مي کنم و او هميشه به من لبخند مي زند، از ته دل مي خندم و گونه هاي شيرينش را مي بوسم. مرا در آغوش مي گيرد و آن لحظه مي دانم که از هيچ چيز نمي ترسم، هيچ وقت تنها نيستم.
ولي هيچ وقت حرف نمي زند، دوست دارد از بازي چشم هاي زيبا و پاکش همه چيز را بخوانم.چه احساس غريب و زيباييست. خدايا چقدر دوستت دارم. در کتابي خوانده ام: انسان خوشبخت کسي است که خدا را در درون خود دارد، و من چقدر خوشبختم.

خدايا !!!!!! قلبم تشنه نور و عشق توست ......
هر روز به افكار و آرزوهايم بيا ......
به رويا ها و خنده ها و اشكها يم بيا.....
از سر رحمت در فراموشي هايم بديدار شو ........
به عبادت و به كار و زندگي و مرگم بيا......
خدايا !!!!
از سرلطف و عشق بامن باش.......
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وای چقدر زیباست نام خداوند ...... چقدردلنشین است با او بودن .... چقدر آرام است قلب من ...... خداوند حضور مبارکش را درقلب من عیان کرد.. اوست که در همه زندگی من حضور داره ... مراقب من هستش... و من بهش عشق می ورزم .... عشق به معنای حقیقت.... این رو بدونین که دو قدرت وجود ندارد . تنها یک قدرت است و آن قدرت خداست .. و موقعی که من به این حقیقت پی بردم یک احساس شادمانی به من دست داد ... شادی غیر منتظره !!!
همه کارها رو به خدا بسپارید که او همه مشکلات رو حل می کنه .. نزد خدا همه چیز ممکن می گردد . و همیشه این حقیقت رو درک می کنم که خداوند خیر خواه است ... او مهربان و پر از شکوه و جلال و عظمت است.. اوست که پناه من و همه کائنات است ... خداوند عشق است ...عشق مطلق !!!
دوستهای خوب ! برادرهای عزیز ! خواهرهای مهربان ! فقط وفقط با خدا باشیم ! به یاد خدا خداباشیم! به همه عشق بورزیم ! همه رو دوست داشته باشیم ! و ایثار کنیم .
نوشته شده توسط وحید در Fri 5 Sep 2008 ساعت 12 PM موضوع | لینک ثابت
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازند گلویم سوتكی باشد به دست طفلكی گستاخ و بازیگوش و او یكریز و پی در پی دم گرم خموشش را در گلویم بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشكند دائم سكوت مرگبارم
نوشته شده توسط وحید در Fri 5 Sep 2008 ساعت 11 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY